پارت شصت و دوم :

***

از دید آرام

خلأ که زیر پایم دهان باز می‌کند، همه‌چیز در کسری از ثانیه رخ می‌دهد. لبه سنگی پله زیر کفشم می‌لغزد و پیش از آن‌که انگشتانم به نرده‌ها برسد، جاذبه با خشونتی بی‌رحمانه مرا به پایین می‌کشد. ضربه اول، شانه‌ام را درهم می‌کند و نفس را در گلویم خفه می‌کند. بعد، لبه‌های تیز و بی‌رحم پله‌ها یکی پس از دیگری به پهلو، کمر و استخوان‌هایم کوبیده می‌شوند. دنیا جلوی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    واقعا دارا وقتی عصبیه نمیدونه داره چکار میکنه، میتونست بمونه تا یه جایی مستقر بشن بعد

    ۱۲ ساعت پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    خیلی خوبه که تویهر پارت احساسات متناقضی رو میشه حس کرد

    ۱۲ ساعت پیش
  • Aysan

    0

    وای من وقتی میگم قلمت یجوری واقعیه که غیر قابل توصیفه و فقط باید حسش بکین یعنی همین ، کاملا احساس میکردم منم توی اون تصادف حضور دارم😭😂

    ۲ روز پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    فدااات بشممم همینو می‌خواستممم😭❤️

    ۱۳ ساعت پیش
  • دلارام

    0

    عالی بود خسته نباشی عزیزم راستی کیا دلتنگ مهرداد بودن چشمتون روشن مهردادتون اومد ولی اصلا دوست نداشتم بیاد باز بین ارام و دارا و اراد باشه

    ۲ روز پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    سلامت باشی زیبا❤️

    ۱۳ ساعت پیش
  • هاناکو

    1

    تک تک این قسمت از پارت رو دوست داشتم،مشخصه که روی صحنه تعقیب و گریز هم کلی فکر شده. مرسی از نگین جونم 🫂

    ۳ روز پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    فدات بشم هاناکو جون❤️

    ۱۳ ساعت پیش
  • هاناکو

    0

    اون جمله ات که گفتی عشق یه توهم مسریه، خیلی توی ذهنم موند. هرچی بیشتر بهش فکر می کنم، بیشتر حس می کنم شاید درست باشه… ولی یه توهمی که آدم دلش نمی خواد ازش بیرون بیاد.

    ۳ روز پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    دقیقا... یه توهم شیرین :))

    ۱۳ ساعت پیش
  • هاناکو

    2

    نویسنده که سعی داره درد و اضطراب آرام رو نشون بده بعد توجه من..ای جاان، دست فرمون دارا رو

    ۳ روز پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    وااای عالی بوددد😂🤣🤣

    ۱۳ ساعت پیش
  • هاناکو

    0

    بنده بلاخره بعد چند روز آمددم. خیلی خوشحال شدم پارت های جدید رو دیدم🤭

    ۳ روز پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    خوش اومدییییی

    ۱۳ ساعت پیش
  • رها

    0

    وای نگین جان واقعا نگرانت شده بودم خداروشکر.. عجب پارتی 😢😢

    ۳ روز پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    فدات باشم بانو من همین‌جام💋

    ۱۳ ساعت پیش
  • sasha

    0

    من تا لحظه اخر به فکر و امید ازواج فردا بودمم نهه نگین همراه با مهرداد وارام ما و روان آرادم چپکی کردیی🗿💔اگه برن بیمارستان مامان عفریتش بیاد چیی

    ۳ روز پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    همه همین فکرو می‌کردن😭😔🤌🏻

    ۱۳ ساعت پیش
  • sasha

    0

    نگین چه کرده همه رو دیونه کردهه

    ۳ روز پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    بووووس به شمااا😭💋

    ۱۳ ساعت پیش
  • دریا

    1

    بدترین حسی که یه آدم میتونه تجربه کنه؛ناکافی بودن💔

    دیروز
  • هاناکو

    1

    لهجه پیرمرد جالب بود هم رفتارش دور از انتظار، منم گفتم الان میگه مهمون من..بعد گفت زنگ بزنم بیان برات حساب کنن، حاجی..😅

    ۳ روز پیش
  • اکرم بانو

    0

    همش میگفتم دارا که با کسی کاری نداره چراانقد ازش میترسن،حالابااین کارش دیدم انگار میگه دیگی که واسه من نجوشه. . . .

    ۳ روز پیش
  • اکرم بانو

    0

    نکنه ردیابی چیزی واسش گذاشته؟

    ۳ روز پیش
کپی شد!